تبليغاتX
انجمن ادبی دانشگاه صنعتی کرمانشاه
 
 
 
 
 

بسمه تعالی


از کلیه دوستانی که قصد همکاری با انجمن ادبی دانشگاه را دارند تقاضا میشود هر چه سریع تر به آقای راستی مراجعه فرمایند.


                                                                                    با تشکر فراوان

                                                                                    شورای مرکزی انجمن ادبی

 |+| نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 13:59  توسط انجمن ادبی دانشگاه صنعتی کرمانشاه  | 

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا                           بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا 

نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی                   سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا                

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست                    من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم                             دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار                    اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود                 ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت         اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند            در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین                        خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر                    این سفر راه قیامت میروی تنها چرا

زندگي نامه استاد شهـريار  

( بخشي ازاين متن در زمان حيات استاد، نگاشته شده است )

اصولاً شرح حال و خاطرات زندگي شهـريار در خلال اشعـارش خوانده مي شود و هـر نوع تـفسير و تعـبـيـري كـه در آن اشعـار بـشود به افسانه زندگي او نزديك است و حقـيـقـتاً حيف است كه آن خاطرات از پـرده رؤيا و افسانه خارج شود.

گو اينكه اگـر شأن نزول و عـلت پـيـدايش هـر يك از اشعـار شهـريار نوشـته شود در نظر خيلي از مردم ارزش هـر قـطعـه شايد ده برابر بالا برود، ولي با وجود اين  دلالت شعـر را نـبايد محـدود كرد.

شهـريار يك عشق اولي آتـشين دارد كه خود آن را عشق مجاز ناميده. در اين كوره است كه شهـريار گـداخـته و تصـفيه مي شود. غالـب غـزل هـاي سوزناك او، كه به ذائـقـه عـمـوم خوش آيـنـد است، يادگـار اين دوره است. اين عـشـق مـجاز اسـت كـه در قـصـيـده ( زفاف شاعر ) كـه شب عـروسي معـشوقه هـم هـست، با يك قوس صعـودي اوج گـرفـتـه، به عـشق عـرفاني و الهـي تـبديل مي شود. ولي به قـول خودش مـدتي اين عـشق مجاز به حال سكـرات بوده و حسن طبـيـعـت هـم مـدتهـا به هـمان صورت اولي براي او تجـلي كرده و شهـريار هـم با زبان اولي با او صحـبت كرده است.

بعـد از عـشق اولي، شهـريار با هـمان دل سوخـته و دم آتـشين به تمام مظاهـر طبـيعـت عـشق مي ورزيده و مي توان گـفت كه در اين مراحل مثـل مولانا، كه شمس تـبريزي و صلاح الدين و حسام الدين را مظهـر حسن ازل قـرار داده، با دوستـان با ذوق و هـنرمـنـد خود نـرد عـشق مي بازد. بـيـشتر هـمين دوستان هـستـند كه مخاطب شعـر و انگـيزهًَ احساسات او واقع مي شوند. از دوستان شهـريار مي تـوان مرحوم شهـيار، مرحوم استاد صبا، استاد نـيما، فـيروزكوهـي، تـفـضـلي، سايه، و نگـارنده و چـند نـفر ديگـر را اسم بـرد. 

شرح عـشق طولاني و آتـشين شهـريار در غـزل هـاي   ماه سفر كرده، توشهً سفـر، پـروانه در آتـش، غـوغاي غـروب و بوي پـيراهـن  مشـروح است و زمان سخـتي آن عـشق در قـصيده " پـرتـو پـايـنده "  بـيان شده است و غـزل هـاي يار قـديم، خـمار شـباب، ناله ناكامي، شاهـد پـنداري، شكـرين پـسته خاموش، تـوبـمان و دگـران ، نالـه نوميـدي ، و غـروب نـيـشابور حالات شاعـر را در جـريان آن عـشق حكـايت مي كـند.  شهـريار در ديوان خود از خاطرات آن عـشق غزل ها و اشعار ديگري دارد از قـبـيل  حالا چـرا، دستم به دامانـت و ...  كه مطالعـهً آنهـا به خوانندگـان عـزيز نـشاط مي دهـد.

عـشق هـاي عارفانه شهـريار را مي توان در خلال غـزل هـاي انتـظار، جمع و تـفريق، وحشي شكـار، يوسف گـمگـشته، مسافرهـمدان، حراج عـشق، ساز صبا، و ناي شـبان و اشگ مريم، دو مرغ بـهـشتي، و غـزل هـاي ملال محـبت، نسخه جادو، شاعـر افسانه و خيلي آثـار ديگـر مشاهـده كرد.  براي آن كه سينماي عـشقي شهـريار را تـماشا كـنيد، كافي است كه فـيلمهاي عـشقي او را كه از دل پاك او تـراوش كرده ، در صفحات ديوان بـيابـيد و جلوي نور دقـيق چـشم و روشـني دل بگـذاريـد. هـرچـه ملاحـظه كرديد هـمان است كه شهـريار مي خواسته  زبان شعـر شهـريار خـيلي ساده است. 


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 0:19  توسط انجمن ادبی دانشگاه صنعتی کرمانشاه  | 

 

گم شده ام درین زمان،خیره و مات این جهان                   آیت و راه و حلقه ای نیست که جویمت نشان

جز صنمی که یاد او، بهر دلم چو مرهمست                      هرچه که در برم بود، نشتر و تیر بر روان

گرچه پرم ز هول و شک، درگذر از حکم و محک                 ور تو به بوته ام نهی، وای به حال این و آن

مقصد و وصل دست توست، دام بلا حریف من                 این همه دور بهر چه، ای همه آرزوی جان

دست به دامان دلم، تا مگرم مدد کند                            ذهن من اندرین طلب، ملعبه ایست نا توان

راه ثواب از کجاست؟ خبط چه و خطا کجاست؟                رو به چه جانب آورم؟ نقش تو چون شود عیان؟

 

شایق

۸۸/۵/۲۶

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 18:29  توسط   | 
آن طره را بی تاب کن آتش به عصیان باب کن

می را به جام ناب کن وز نام خود بی تاب کن

این تن بسان خرمنی خواهان خاکستر بود

آتش بدین مجمر کشان وین کشتیم غرقاب کن

آن گونه در کوی مراد آتش به جانم در بکش

وین یاد و نام و خاطرم بر دار دنیا خواب کن

چشمم به خاک کوی تو هردم حسادت می کند

این چشم را خون آب کن وز آب خون سیلاب کن

این تخته پاره بی امان این سو آن سو می رود

وز ساحل عشقت نشان بر محمل گرداب کن

وز بلبلان باغ هم آید سرود عشق تو

وز نام تو گشتم چو نی هردم نوایی ناب کن

دیوانگان لا مکان وز دوری سلطان جان

آتش به عالم می زنند ای جان من مهتاب کن

دیوانه گر عاشق شود سلطان عالم می شود

بر محفل  دیوانگان این جام  پر اناب  کن

هامون چو بر توفان شود عریان زعالم می شود

وز این شرار حق نشان این بنده را سیراب کن

 

اردیبهشت ۱۳۸۸

 

هامون 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 22:54  توسط انجمن ادبی دانشگاه صنعتی کرمانشاه  | 
شب ساحل ٬ سرد و ساکت

                                        غرش موج می آمد.

می کوفت ٬ تن سنگین خود را بر تن ساحل که برخیزد!!

که تا برخیزد ٬ برخیزاندش از خواب ٬ خواب را خیال خویش می بیند.

زمین خسته

قفل خواب را بر پلک خود بسته

در هیاهوی زمان بی آهی نشسته

 خیزش خود را خواب می داند.

خوابی خوش ٬ که کابوس خیانتی بس تیره و تاریک در پی داشت.

                                                 *****************

در پهنه آرام شب ٬ ماه و ستاره عشق بازی می کنند

ماه در پی نوری فزون تر

در پی سردی کمتر 

شب به شب

شب زنده داری می کند

در غیاب عشق خود

عشق را ارزان فروشی می کند

انتخاب بس سخت و دشوار است

پر خطر کاری خطر ساز است.

ستاره دلربایی می کند

در پی هر چشمکش راهی به دل وا می کند

ماه را از مهر خود وا می کند.

                                        *********************

شبانه٬

سگ سیری ٬ بی خبر از سگ های گرسنه

تا که شاید فردا گشنگی و تشنگی افزون شود

استخوانی بهر فردا زیر خاک پنهان می کند

استخوان هایی مانده

خاک آلوده

پوسیده

طعمه تلخ زمین است نه سگ های گرسنه

شبانه

به دنبال چاهی ٬ چاله ای ٬ کوچک

که بگذارد در آن استخوان دیگری ٬ شب زنده داری می کند.

                                           *********************

مردی بر پلک شب نشسته

دست های خود را به آسمان بسته

ذکرهایش بر لب نشسته

ز هر دو پای بر زانو نشسته

چشم ها را با آب خود شسته

در پی راهی است

راهی ساده و مار پیچ ٬ در امتداد خط هایی پیچ پیچ

که در آخر٬

که در آخر پیچ

پیچی بیش نیست

پیچش قفل و کلیدی

پیچشی رو به آتش یا به آب

در حسرت این آب ٬ آب از چشم ها می بارد

نمی داند که این آب از کجاست

در پی خم ها و پیچ ها آخر به کجا خواهد رسید؟؟

در پی درخت چهار فصل سبز ٬ زن زیبا ٬ سایه ی گرم درختی

شب زنده داری می کند.

                                     **********************

مرغکی تنها در شب نشسته

یاد ها همه از ذهن او رفته

دلش از همه اسرار شب خسته

ولی باز به دنبال سرّی دگر رفته    

مرغک بال های خود شکسته ٬ ولی پای خود ٬ با بند اسارتی نبسته

می بیند موج را که از دیدن ماه و ستاره٬ هوس عشق بازی به سرش افتاده

می کوبد تن سنگین خود را بر ساحل آرام ٬ که برخیزد

می بیند ماه را که از فرط عشاق فراوان عشقش ٬ به دنبال عشقی یکه و تنهاست

می بیند سگان را در پی انبار های گمشده

 و مردی که هوس حوری ٬ هوش و حواسش را ببرده ٬ بهر آبی آب چشم را روان می سازد

مرغکم تنهاست امشب

نمی داند که باید با کدامین هوس و یاد و وفا ٬ شب را شب زنده داری کند.

                                    *************************

شب ساحل ٬ سرد و ساکت ٬ موج بر تن ساحل می کوبد که برخیزد

ماه دل به چشمک های ستاره بسته

چاله ها پر شده

چشمه ی چشم ها خشکیده

ولی مرغک امشب تنها شب زنده داری می کند.

                                                                                                                            صمعک

 |+| نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 1:34  توسط انجمن ادبی دانشگاه صنعتی کرمانشاه  | 

 

من روی مهت را ز نظر برگیرم

یا دست به گیسوان ماتم گیرم؟

دل و اندیشه ز رخسار تو ایمن گردد

گو چون ز دو دیده نعمتت برگیرم؟

گر دست من از دامن تو کوته شد

دست طلبم را به چه درگه گیرم؟

گر خاطر من از نگهت خالی شد

با خاطره و یاد که راحت گیرم؟

گر طالع من امید دل را خشکاند

ایا سزدم رخ ز وفا برگیرم؟

شایق

۸۸/۴/۲۱

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 11:59  توسط   | 
 

به یادت هر نفس من بی قرارم

خموشم در پی راه فرارم!

به یادت روزها را می شمارم

به یادت دل به رویا می سپارم

به یادت اشک ها آزاد کردم

به یادت عشق را فریاد کردم

به یادت ضربه ها را نوش کردم

به یادت شمع ها خاموش کردم

به یادت جام ها را سر کشیدم

به یادت زندگی را عشق دیدم

به یادت نامه ها از جان نوشتم

به یادت سال ها من در بهشتم!

به یادت چشم هایم را ببستم

به یادت سوختم در خود شکستم

به یادت دفترم را باز کردم

به یادت شعر را آغاز کردم...

 

                                                                                باران

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 14:26  توسط انجمن ادبی دانشگاه صنعتی کرمانشاه  | 
آدمی زاد همواره ذهنش پر از چراهایی است که هیچ گاه نتوانسته برای آن پاسخی پیدا کند این که چرا آدمی دلش به این زودی می شکند و وقتی شکست همچون گلی چیده شده با وزش نسیم پرپر میشود و چه زود شبنم های لبخند صبحگاهی را فراموش میکند و اشک های بلورین خود را در دل زمین دفن میکند و ناگاه فراموش می کند هر آنچه را که تصمیمش را داشت .

گاه قلبی شکسته قدمگاه پیروزی های بزرگ است . اما دریغ از انسان فراموش کار که چه زود عهد می بندد و همچون گل بد عهد میشکند.

ای دریغ و افسوس از لحظه هایی که در حال گذر هستند و هیچ گاه نتوانستیم کمند در افسار گسیخته شان بیندازیم و رامشان کنیم و باز هم دریغ و افسوس از نگاه هایی که به عقب مینگرند اما عبرت سرلوحه زندگیشان نمیشود.

دریغ از لحظه های زیبایی که انسان زندگی میکند و سرشار از شور است در کنار همه و حاشا از لحظه های پر از تلاطم آدمهای دوروبرت در بیغوله تنهایت که هر چند آدمی پیله میپیچد اما شکافته میشود و دوباره نطفه میبندد.

گاه بغضها و حبها شکل میگیرد اما چه زود بغض آدمی شکسته میشود و حب در وجود آدمی ریشه میدواند و شاید این هم از بقلمون صفتی روزگار است که دشمن آدمی را بر دوستانت رجحان میبخشد که به قول رهی : دوست اگر چه هم صمیمی آدمی را به فراموشی میسپارد اما دشمن هیچ گاه از فکر دشمنی با تو بیرون نخواهد آمد . 

گاه که انسان به زندگی می اندیشد به رفتار دو رنگ آدمها که چگونه همچون آتش گرما میبخشد اما خاصیت سوزانندگی خویش را هیچ گاه فراموش نمیکند تجرد از هر چه عالم و آدم است را با جان و دل می پذیرد و احساس میکند هیچ پناهگاهی امن تر از وادی الهی نیست.

چرا که تنها خداست که انسان را به خاطر خود آدمی دوست دارد با تمام خبط و خطاهایش نه به خاطر فرزند بودن صلاح و مصلحت دوستی و...

چه بزرگ است خداوند آدمی زاد که از تو خطا آید و از وی عطا چگونه انسان خطا کار در جلوهگاه وجود خداوند قد قامت میکند در حالیکه قلب در سینه اش می تپد باز هم دریغ و افسوس از ای کاش ها ولی ای کاش نه تنها غذای روحت بلکه غذای جسمت نیز پیوند با آفریدگار داشت به جای آنکه هر مرحله از یکی ببری و با دیگری پیوند داشته باشی با روح اقدس مزدوج شوی .

روح آدمی سرکش است اما فراموش نکن که هیچ گاه فطرت یگانه جویی در وجودش خاموش نخواهد شد اما چطور ممکن است که این یگانه جو گاه یا شاید هم هرگاه این زیبا فطرت را زیر پا خورد میکند اما همچون چینی بند زده دوباره این عمارت را بر پا میکند آدمی و کارنامه یمینش ریشه در همین فکرت و حیله اش دارد این که چگونه آدم غار نشین امروز کاخ نشین شده؟

اما ای کاش زندگی آدمی زاد در همان غار نشینی خلاصه میشد چه بسا که حداقل آدمی زاد برای امرار معاش دسته جمعی به شکار میرفت و هنگام دریده شدن یک انسان توسط حیوانات همگی متاثر میشدند نه این که امروز خود با دستان نامرئی مان همدیگر را به خاک بسپاریم و مضحکانه برای آرامش قلب متوفی دعا کنیم.

 ای کاش در همان وقت زمان از حرکت می ایستاد و انسان تنها به دلیل ورود به سرزمین ممنوعه از بهشت رانده نمی شد و کار به برادر کشی نمی کشید و مردم به دو گروه هابیلی و قابیلی تقسیم نمیشدند و خون حق در مقابل خون باطل قرار نمی گرفت. 

 

                                                                                                    پرند پرهام

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 20:54  توسط انجمن ادبی دانشگاه صنعتی کرمانشاه  | 
 

الا ای جان جانانم

 فدایت ماه تابانم

بنالم از دل و جانم

کزین دوری که  ناتانم

 

الا ای جان جانانم ، تو جان  آری  به  پیمانم

ز پیمانم برآرم جوش ، زنم بر پیکر مدهوش

برآرم هر دمی آن توش ، در آن دم زان صدای نوش

کنون خوانم سرود عشق ، که تا گیرم  تو را آغوش

در این دم  زان لقای تو ، برآید خون ما بر جوش

 

 ۲۰ / ۱ / ۱۳۸۸

هامون   

 |+| نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 10:54  توسط انجمن ادبی دانشگاه صنعتی کرمانشاه  | 
 شسيشي

به یکباره به یک شب،شبی در پس طوفانی پر حجم،به روی آب به رنگ سیاهی که دارد نقش یا نقاش زیبایی یک آتش یا شعله ای یا جرقه سوزاند اندیشه ی زیبای یک پرنده،که در آن تنها بارقه های آتش شعله ور سازد صدای خفته ی ذهن پرنده،که آرام و خفته با خود بگوید که این آتش هجر است یا وصل؟که یکباره در این رویای پر وصل گرفت آتشش دامن هجر را پر وصف.

در شبی که از دیدن کامل ماه در پی اش پر تشویش گردی که ای آه،که ای آه چون دیوانگان من چه جویم؟در پی وصل چرا اینگونه مرا پر تشویش جویند.

من از تو می پرسم که این خوابی،خیالیست؟!یا که نه طوفانی پس از چشم انتظاریست.یا که نه سایه ی مهیبی است در پس ذهن پریشان،که این بیچاره جان را میدهد نان؟!که این بیچاره ی خسته هر دم بگوید خوشا خوش باذ آن روزگاران.روزگاری که این خسته ی پر دل بخسبد یا که نه روزگاری که در آن،آن شیفته عاشق بروید.

حال امروز،اینجا من چه گویم؟وصف پریشان حالی خود با که گویم!او که خود قادری تواناست بیش از خویشتن وصف حال ما را بپوید.

اما در جواب دوستان چه باید گفت؟!

به این و آن شود کرد حکایت؟!دگر باره نگویند دخترک عاشق بیآمد؟

عشق بنیانش در چه نهفته است؟دوست داشتن را چگونه ایزد یکتا نهفته است؟چرا روزی به یک انسان جان میدهد باز؟چرا روزی داد معنا به داشتن،بودن،عشق تنها؟

نمی گنجد این جمله در کلاف ذهنم که میشود خداوند ،آن قادر توانا،نهاده باشد دوستس را در نهاد آدم ها و امروز دخترک تنها!مگر اینکه پاسخ گوییم خویش را هیچ دوستی نیست جز قادر توانا...

 

                                           پرند پرهام

 |+| نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:43  توسط انجمن ادبی دانشگاه صنعتی کرمانشاه  | 
 
  بالا